خرید بک لینک
خوابم بهم ریخته و کل دیروز فقط یه کیک خوردم و تا ساعتیکشبش غذایی نخوردم...بعد دو سه ماه ول کردن و دارو نخوردن یه لک بینی داشتم وخوشحال شدم که عه فاینالی پریود و مث سگ عصبی شدم که اگرلک بینی باشه و تا بیشتر از هفت روز ادامه داشته باشه چی؟! دلممسوخت چه چیزایی به زندگی برم میگردونه وجود نداره تو زندگیم:')دوست دانشگاهم که ازم چندان خبری نمیگیره و بیرون رفتناش باکسایی دیگه اس مث همیشه و هر ماه پیام داده پری سا خوبی و جدادلم میخواست بنویسم اگر مردم میگم اولین نفر به تو خبر بدن تابدونی:)) شبیه تیپیکال لاس زدن پسراس که متاسفانه میرینن...بجاش گفتم خوبم تو خوبی؟ که پز مزا و حرفاشو بهم بزنه و گفتفلانی دوست دانشگاهمون که یهو ارتباطتشو قطع کرد، شوهرکرد،وقتی خواست طلاق بگیره به ما پیام داد ما فهمیدیم عه شوهرکرده،بهش پیام داده حامله اس و بچه اش قراره به دنیا بیاد خداوکیلی به عنم=)و اصلا به تو پیام داده به من چه؟ برو واسه همونایی که باهاشون۹۹ درصد وقتتو میگذرونی تعریف کن...(صدای پس زمینه مغزمحسود حسود هرگز نیاسود!)صد البته ما اینجا برای پریود شدن دست و پا میزنیم و ریده میشهتوزندگیمون یکی دیگه بی مسئولیتانه طور حامله میشه بسیار همعالی!کسیکه تا دیروز میخواست طلاق بگیره یهو حامله اس(ای کاشبتونم جاج نکنم!)الانم جدا دلم میخواد گریه کنم بخاطر پوچی و مزخرفی زندگی،برای بچه به دنیا نیومده دوستم که یحتمل از من بدبخت تره="))پ ن:ما ۲۶ سالمونه و بنظرم هنوز خیلی جوونیم واسه مادر شدن و کلامیخواید مادر شید برید از پرورشگاه سرپرستی بگیرید..پ ن ۲:من نهایتا یه گوربا مشکی میخوامپ ن۳:کاش جدی پریود شم و بعدشم مثل آدم دوره اش طی شه خستهشدم...میدونستید اگر پریود نمیشید ینی تخمک از دست نمیدید وهنوزم ممکنه حامله بش

برچسب: نویسنده: النا قاسمی تاريخ: چهارشنبه 16 اسفند 1402 ساعت: 6:20

آغ بابام واسه بار دوم گفت که دکترم گفته داروهای اینجا و امکانتشخوب نیست و برنامه میریزم که برگردم آمریکا. گفتم آره برو و منمبیام هم برای تو خوب میشه هم من و دیگه نگران اجاره خونه و کارپیدا کردن نخواهم بود و بلاه بلاه...بازم برگشت گفت تو دو دفعه اومدی امریکا چرا نموندی و دوبارهخنجرو وارد بدنم کرد؛ خیلی آروم بهش توضیح دادم بار اول داشتمکار میکردم و دردم ساپورت نکردن تو و خونه بود!! چون زنتنمیخواست من خونتون بمونم و بار دومم زنت رسما داشت دست رومن بلند میکرد و چمدونمو پاره کرد میموندم تو پروسه طلاقتونهیزم آتیشش میشدم؟!برگشت گفت من بار اول گفتم مسائل خونه رو نگو به ایران ولی توگفتی و خانمم شنود داشت و حرفاتو شنیده بود(احتمالا ضبط کردهبود واسش گذاشته...) گفتم من یه دختر ۲۰ ساله بی تجربه بودم کهداشتم درد میکشیدم خب معلوم بود مسائل خودمو به مامانممیگفتم...برگشت گفت میدونی مشکل تو چیه؟نمیتونی عذرخواهی کنی بلدنیستی بگی ببخشید...پریدم وسط حرفش که نه بلدم اما کاری نکردمکه عذرخواهی کنم(بختت زن!یه چیزی ام بدهکاری!)برگشت گفت ببین ببین ببین و ممتد هی گفت ببین عصبی و با خشمو یهو قطع کرد و نتیجتا رید تو اعصابم و دوباره تا دو هفته یا بلکهبیشتر باید فرو برم تو خودم و عصبی باشم...درد اونجاست که من ازش نخواستم بخاطر بار اولی که زنش گفتنمیخواد تو خونشون باشم منو از خونه بیرون کرد یا بخاطربار دومیکه تو اون شرایط منو برد که فقط حرص اون زنو در بیاره هیچوقتازش نخواستم معذرت بخواد و اونوقت تو توقع داری برای گناهنکرده ازت معذرت بخوام؟! زارررت...پ ن:ترومای بار اولی که رفتم انقد زیاده که تک به تک چیزایی که یادممیاد باعث میشه دلم بخواد خودمو بکشم که چرا سکوت کردم یهکلید خونه رو به من نداده بود یه سیم کارت

برچسب: نویسنده: النا قاسمی تاريخ: چهارشنبه 16 اسفند 1402 ساعت: 6:20

از کتاب اول و دوم مجموعه ناپل خوشم میاد، غم و شادیشو میتونیتحمل کنی و کمتر میشکنی یه روایت که با بعضی قسمتاش همذاتپنداری میکنی و مشتاقی به خوندن!کتاب سوم "آنها که میروند و آنها که میمانند" اما برام مث سم میمونهاز اولش که کتابارو برای تولدم گرفتم و خوشحال بودم مث یه نفرینتو سرم تکرار میشد که به اون کتاب میرسم به اون فصل اذیت کنندهکه با تمامش با تک تک جملاتش میتونم زندگی رو ببینم و چقدر آزاردهنده اس، چقدر واقعیه و چقدر همه چیز ازون سال ها تا همین الانتغیر نکرده...کل مجموعه تا جلد سه اشکم رو در میاره و درآورده اماغم کتاب سوم به قدری زیاده که دلم میخواد کتابو سرسری تورق کنمتا تموم شه تو کتاب سوم منم مثل لی لا مثل آغازی که نوشته شدهکه لی لا تمام خودشو پاک و گم و گور کرده دوست دارم خودمو پاکو گم و گور کنم...پ ن:ترجمه عالی نیست گاهی حتی سخت میشه و روون نیست، دسترسیبه متن انگلیسی نداشتم وگرنه ترجیحم خوندنش به زبان انگلیسیبود:)) ترجمه من نشر ثالثه!با همه اینها توصیه اش میکنم بخونید و همزمان سریال رو ببینید.

برچسب: نویسنده: النا قاسمی تاريخ: چهارشنبه 16 اسفند 1402 ساعت: 6:20

صفحه بندی